Monday, May 4, 2009

شب می شود روز می شود او راه می رود و راه می رود و بی گدار به آب می زند و نمی فهمد سراب را که بی رحمانه به صورتش کوبیده می شود
و او روی رگ های آماس کرده اش مدام چوب خط های انتظار را قی می کند و باز راه می رود و نمی نشیند و نمی خوابد و حرف نمی زند و واژه های ورم کرده ی میان لب هایش را به دندانی می تاراند و خمیازه هایش را توی خورجین ساعت دوازده ظهر قایم می کند و به ساعت پنج عصر سیگاری می گیراند و پاهای گره شده اش را از هم باز می کند , دست هایش را مشت می کند و دوباره راه می رود و تلاش می کند پا روی مورچه ای نگذارد و تلاش می کند خواب خدا را برای هزارمین بار با چشم هایی باز ببیند
خسته می شود و می بیند که ذره های تنش به بی نهایت انفجار می رسند و می ترسد و نمی ایستد و راه می رود و به غفلت مورچه ای را له می کند و ناگهان اشک هایش تمام جای پاها را پر می کنند و چشم هایش سو می بازند اما او نمی ایستد و راه می رود و قدم هایش تندتر می شوند و دست هایش مشت تر و سکوتش فریاد می شود و فریادش میان گلوگاه مرتعشش تیرباران...و او رنگ میبازد و قدم هایش به هم می پیچند ... و سرانجام ناگهان به تلنگر قلوه سنگی کوچک از هم می پاشد... همین

No comments: