رؤیاها در سکوت می آیند و در سکوت هم می
روند
انگار که مهمان ناخوانده ای, انگار که
انگار که مهمان ناخوانده ای, انگار که
تلنگری گاه به گاهی که تو را یاد تویی می اندازد گیر افتاده میان این مدرنیته ی تو
خالی ِ پر از شیله پیله
رؤیاها در ذهن و تخیلات قدم می زنند و گاه از فرت عجله تنه می زنند به تمام واقعیات
رؤیاها در ذهن و تخیلات قدم می زنند و گاه از فرت عجله تنه می زنند به تمام واقعیات
اندیشه
همین تنه است که لذتی را از بدوی ترین غریزه ها بر می انگیزد و گاه گاهی می سوزاند دل را و کودک ِ تنها مانده ی درون را که خیال بادبادک بازی توی این شلوغی ِ رئالیسم ِ بی شیر و شکر ِ این روزگار, رهایش نمی کند
همین تنه است که لذتی را از بدوی ترین غریزه ها بر می انگیزد و گاه گاهی می سوزاند دل را و کودک ِ تنها مانده ی درون را که خیال بادبادک بازی توی این شلوغی ِ رئالیسم ِ بی شیر و شکر ِ این روزگار, رهایش نمی کند