Monday, January 12, 2009

رؤیاها در سکوت می آیند و در سکوت هم می
روند
انگار که مهمان ناخوانده ای, انگار که
تلنگری گاه به گاهی که تو را یاد تویی می اندازد گیر افتاده میان این مدرنیته ی تو
خالی ِ پر از شیله پیله
رؤیاها در ذهن و تخیلات قدم می زنند و گاه از فرت عجله تنه می زنند به تمام واقعیات
اندیشه
همین تنه است که لذتی را از بدوی ترین غریزه ها بر می انگیزد و گاه گاهی می سوزاند دل را و کودک ِ تنها مانده ی درون را که خیال بادبادک بازی توی این شلوغی ِ رئالیسم ِ بی شیر و شکر ِ این روزگار, رهایش نمی کند