من و خیابان های شلوغ و کافه های پر از دود و قهوه و دفتر و خودکار و نوشتن خط خطی های این ذهن درهم و نگاه های بیمار و کارهای ناتمام و قدم های گیج و دست های سرد و دلتنگی های خیس و دویدن دیوانه وار زنی توی این خواب های لبریز از آشوب و خاطرات پر از گه گیجه های بنفش و قلبی که جایش را توی این دهان خوش دیده است و مدام می تپد و من و من و من و سالی که انگار قرار است بی انار بگذرد
...کم آورده ام...به همین سادگی