این روزها صدای شاتر دوربینم را به همه چیز
ترجیح میدهم
توی قاب کردن زمین و آسمان بد جور آرامم می کند
چند تا کار پیدا کرده ام , از عکاسی و نویسندگی توی مجله های مورد علاقه ام گرفته تا کارهای مربوط به رشته ی خودم
دارم منتقل میشوم , ازین شهر خواب زده به شهری دیگر , مقدماتش جور شده مانده است اصل کاری که تا چند ماه دیگر حل میشود
حال دل دلک هایم هم خوب است , گوش شیطان کر
این را مدیون آن بالایی هستم که انگار دست یک نفر را چراغی داد و گفت بیا برو این دختر خواب زده را بیدارش کن
مدیون آن یک نفر هم هستم که با حرف های دردناکش همه چیز را روشن کرد تا حال حالای من خوب باشد
و مدیون یک نفر دیگرهم که سکوتم تنها برای او شکست که آنقدر مهربان و نیکوست که آرامم کرد
تنهای تنها شده ام . یک تنهایی تلخ اما خوشایند که حاظر نیستم آن را با هیچ کسی قسمت کنم
نگرانی های همیشه ام را هم داده ام به باد بی سامان که ببرد یک جایی گم و گورشان کند
چند وقتی هم هست که هر شب چند ستاره از آسمان خدا کش میروم و می گذارمشان روی میز اتاقم تا به جای این لامپ سوخته ی لعنتی, اتاقم را روشن نگه دارند . راستش نه حوصله عوض کردن لامپ را دارم , نه اصلا دلم می آید که عوضش کنم . فکر می کنم خواب های خوبم را هم مدیون همین ستاره ها باشم. هییییییی
در کل حال من خوب است , ملالی نیست جز دلتنگی برای روزهای نیامده :دی