Sunday, October 5, 2008

نمیدانم دنیا به طرز وحشتناکی کوچک تر شده است یا آدم ها به طرز حیرت آوری کثیف تر , تو می دانی؟
دلم برایش میسوزد , دلم برای خودم هم می سوزد ...برای سادگیش , بری سادگیم
تو میدانستی که بازیگر خوبی است , خیلی خوب . این را دیر فهمیدم , کاش برای او دیر نشده باشد
کسی نیست بیاید این بو را این صدا را این دستها را این خاطرات را که درست پشت ذهن کبود شده ام رژه میروند...از من بدزدد؟
دلم رفتن می خواهد , دور شدن ازین کثیفی ها که اسمش را دوستی گذاشته اند
دلم چمخاله میخواهد
مینا مینا مینا چمخاله را گم کرده ام, توی نقشه پیدا نمیشود , از بی عشقی است؟
فکر می کنم ته کشیده ام این روزها
این کابوس مدام لی لی می کند میان تمام لحظه های بیداریم , خجالت نمی کشد از بزرگی اش , خجالت نمیکشد . بیایید , بیایید این کابوس بی پدر را از لحظه هایم بیرون بکشید
این دیوار ها دارند گریه میکنند , من نمی دانم برای که , شاید برای من . اما من دلم نمی خواهد کسی برایم دل بسوراند , دلم نمیخواهد. این را به چه زبانی بگویم ؟ شما زبان دیوار ها را میدانید؟
این سطر های بی ربط مدام ردیف می شوند زیر هم
چکار کنم تقصیر من نیست , این ذهن خواب زده هذیان شبانه دارد , بد نگو زیر لب باشد؟
...پسرک خوب گفت...قسم به همین چمخاله را
...خوب گفت

مینا مینا مینا قسم به همین چمخاله , دیوانه نشده ام من