Monday, October 27, 2008

آن اوایلی که مرا هل داده بودند توی زندگی بدجور شاکی بودم. از این که چرا من را درست مانند آن تخم مرغ بی چاره ای که از شکم گرم و نرم مرغ بی چاره تر از خودش پرتاب می شود بیرون , برداشته اند و انداخته اند توی این دنیایی که پیر آدم را در می آورد. که چرا به تنهایی من احترام نگذاشته اند و اجازه نداده اند توی شکم خدا بمانم
راستش حالا که چند سالی از آن هل دادن میگذرد دیگر آنقدر ها شاکی نیستم. بیشتر خوشحالم. از بودنم , از بودنشان , از بودنمان. همه ی این ها دوست داشتنی است اما یک جای کار ایراد دارد یک ایراد بزرگ که از همان اوایل تا حالا حل نشده است, این که اطرافیانم مدام وسط تنهایی من در رفت و آمد باشند مشکلی است که هیچ جور نمی شود از آن کوتاه آمد. یعنی می خواهم بگویم که با هم بودنمان خوب است که بخندیم , دیوانه بازی در بیاوریم, بگردیم, حرف بزنیم , اما من از یک لحظه, درست از لحظه ای که دلم خواست بروم توی پیله ی خودم. یا وسط جمع ناگهان بلند بشوم و خنده هایم را جمع کنم بروم توی اتاق خودم و نخواهم ساعت ها قیافه ی هیچ بنی بشری را ببینم. یا سکوت و تنهایی و دلتنگی هایم را بردارم و بگذارم توی جیبم و بروم زیر باران خدا , توی پیاده روها قدم بزنم و کسی به من پیله نکند که که نرو که سرما می خوری که حالا چه وقت بیرون رفتن است و یا وسط دیوانه بازی های چند نفره همه چیز را نصفه بگذارم و بروم یک جایی بنشینم و توی خیال های خودم غرق شوم
می گویند دیوانه است؟ خب بگویند . گیریم من دیونه ام .خب باشم. که چه؟
می دانید همه چیز از همان اولین تنهایی شروع می شود. همانی که آنقدر لذت نصیبتان می کند که حاضر می شوید تا آخر عمر به خاطر نگه داشتنش مثل جنگ جوهای جان بر کف با خلق خدا بجنگید.همانی که فکر می کنم بچه ها خوب درک می کنندآن را
می خواهم بگویم من لذت می برم از خلوتی که وسط پفک خورانمان با دخترک فال فروش سراغ آدم می آید و آدم را مجبور می کند برای چند لحظه برود توی عالم خودش . لذت بخش تر از آن وقتی است که می بینی دخترک با لبخندت همه چیز را می فهمد و می گذارد تا چند دقیقه ای توی حال خودت باشی, چیزی که من توی بزرگ ترها مثلش را ندیده ام
یا اصلا همان حس عجیب و غریبی که درست وسط قصه خواندن برای بچه های قد و نیم قد _همان هایی که پدر و مادرشان از روی خود خواهی نکرده اند بروند و این بچه هی بی گناه را برگردانند توی شکم خدا, با این که می دانسته اند از پس بزرگ کردنشان بر نمی آیند_ یک دفعه تمام تن آدم را پر می کند که آدم دلش می کشد سر یکی از همین بچه ها را بغل بگیرد و سر خودش را بگذارد روی موهای او و توی خلوت خودش آرام اشک بریزد برای بی گناهی اشان و اشک بریزد برای خودش و باز هم اشک بریزد برای همان بچه ها که خوب می فهمند این حسی را که ناگهان سراغ آدم می آید. چیزی که من مثلش را توی بزرگ ترها ندیده ام
می خواهم بگویم این خلوت دوست داشتنی مثل ناموس آدم می ماندو بعضی ها این را واقعا نمی فهمندو این خیلی بد است که مجبور باشی با کسانی که دوستشان داری سر ناموست بجنگی
می خواهم بگویم همه چیز این دنیا را می شود به فلان جای پسرک دو ماهه ی همسایه ی دیوار به دیوار هم حساب نکرد اما نمی شود بی خیال پاره پاره شدن خلوتی شد که که برایت از همه چیز عزیز تر است
می خواهم بگویم چه می شود اگر کمی ازین بچه ها یاد بگیریم که آنقدر معصومانه درک میکنند که آدم شرمش میشود از این همه شعور نداشته اش
میخواهم بگویم ترا به خدا بیاییدانقدر تنهایی و خلوت همدیگر را پاره نکنیم همین

Thursday, October 23, 2008

سکوت می شوم تلخی این سرما را
بی بغض , بی ترانه , بی انارهای این پاییز رنگ به رنگ حتی

...تنها سکوت میشوم

Tuesday, October 21, 2008

...کاش ذره ای, تنها ذره ای, انسان بودی

Monday, October 20, 2008



و تو تنهاترین شب زندگی ات را , جرعه جرعه می نوشی و کنار یکی از مرگ های بی شمارت
.به خواب می روی

عباس صفاری

Friday, October 17, 2008

...هنوز باورم نمی شود

Wednesday, October 15, 2008

من و خیابان های شلوغ و کافه های پر از دود و قهوه و دفتر و خودکار و نوشتن خط خطی های این ذهن درهم و نگاه های بیمار و کارهای ناتمام و قدم های گیج و دست های سرد و دلتنگی های خیس و دویدن دیوانه وار زنی توی این خواب های لبریز از آشوب و خاطرات پر از گه گیجه های بنفش و قلبی که جایش را توی این دهان خوش دیده است و مدام می تپد و من و من و من و سالی که انگار قرار است بی انار بگذرد

...کم آورده ام...به همین سادگی

Monday, October 13, 2008

این روزها صدای شاتر دوربینم را به همه چیز
ترجیح میدهم
توی قاب کردن زمین و آسمان بد جور آرامم می کند
چند تا کار پیدا کرده ام , از عکاسی و نویسندگی توی مجله های مورد علاقه ام گرفته تا کارهای مربوط به رشته ی خودم
دارم منتقل میشوم , ازین شهر خواب زده به شهری دیگر , مقدماتش جور شده مانده است اصل کاری که تا چند ماه دیگر حل میشود
حال دل دلک هایم هم خوب است , گوش شیطان کر
این را مدیون آن بالایی هستم که انگار دست یک نفر را چراغی داد و گفت بیا برو این دختر خواب زده را بیدارش کن
مدیون آن یک نفر هم هستم که با حرف های دردناکش همه چیز را روشن کرد تا حال حالای من خوب باشد
و مدیون یک نفر دیگرهم که سکوتم تنها برای او شکست که آنقدر مهربان و نیکوست که آرامم کرد
تنهای تنها شده ام . یک تنهایی تلخ اما خوشایند که حاظر نیستم آن را با هیچ کسی قسمت کنم
نگرانی های همیشه ام را هم داده ام به باد بی سامان که ببرد یک جایی گم و گورشان کند
چند وقتی هم هست که هر شب چند ستاره از آسمان خدا کش میروم و می گذارمشان روی میز اتاقم تا به جای این لامپ سوخته ی لعنتی, اتاقم را روشن نگه دارند . راستش نه حوصله عوض کردن لامپ را دارم , نه اصلا دلم می آید که عوضش کنم . فکر می کنم خواب های خوبم را هم مدیون همین ستاره ها باشم. هییییییی

در کل حال من خوب است , ملالی نیست جز دلتنگی برای روزهای نیامده :دی

Tuesday, October 7, 2008

سکوت میشوم ...ومیروم
میروم برای مدتی تا کنار بیایم با شنیده هایم
این دو سال زندگیم بد جور میلنگد
میدانم اگر بمانم دیوانه میشوم. این را خوب میدانم
...باید بروم
تنها دعایم کنید ...همین

Sunday, October 5, 2008

نمیدانم دنیا به طرز وحشتناکی کوچک تر شده است یا آدم ها به طرز حیرت آوری کثیف تر , تو می دانی؟
دلم برایش میسوزد , دلم برای خودم هم می سوزد ...برای سادگیش , بری سادگیم
تو میدانستی که بازیگر خوبی است , خیلی خوب . این را دیر فهمیدم , کاش برای او دیر نشده باشد
کسی نیست بیاید این بو را این صدا را این دستها را این خاطرات را که درست پشت ذهن کبود شده ام رژه میروند...از من بدزدد؟
دلم رفتن می خواهد , دور شدن ازین کثیفی ها که اسمش را دوستی گذاشته اند
دلم چمخاله میخواهد
مینا مینا مینا چمخاله را گم کرده ام, توی نقشه پیدا نمیشود , از بی عشقی است؟
فکر می کنم ته کشیده ام این روزها
این کابوس مدام لی لی می کند میان تمام لحظه های بیداریم , خجالت نمی کشد از بزرگی اش , خجالت نمیکشد . بیایید , بیایید این کابوس بی پدر را از لحظه هایم بیرون بکشید
این دیوار ها دارند گریه میکنند , من نمی دانم برای که , شاید برای من . اما من دلم نمی خواهد کسی برایم دل بسوراند , دلم نمیخواهد. این را به چه زبانی بگویم ؟ شما زبان دیوار ها را میدانید؟
این سطر های بی ربط مدام ردیف می شوند زیر هم
چکار کنم تقصیر من نیست , این ذهن خواب زده هذیان شبانه دارد , بد نگو زیر لب باشد؟
...پسرک خوب گفت...قسم به همین چمخاله را
...خوب گفت

مینا مینا مینا قسم به همین چمخاله , دیوانه نشده ام من

کلاه و کلمه و کافه و سیگار بهمن کوچک و ابروهای به هم پیوسته و دستی که چپ کار بودنش دوست داشتنی است و صدایی که از همه ی این ها دوست داشتنی تر است و تکرار و تکرار و تکرار و من و تحمل این همه آدم هایی که... راست میگوید دخترک... راست میگوید

پ.ن: دخترک با آ شروع میشود و با ه تمام , که پنج حرف دارد دخترک و من هیچ کدام ازین پنج حرف را نمی شناسم . گفتم که نپرسید این دخترک کیست