آن اوایلی که مرا هل داده بودند توی زندگی بدجور شاکی بودم. از این که چرا من را درست مانند آن تخم مرغ بی چاره ای که از شکم گرم و نرم مرغ بی چاره تر از خودش پرتاب می شود بیرون , برداشته اند و انداخته اند توی این دنیایی که پیر آدم را در می آورد. که چرا به تنهایی من احترام نگذاشته اند و اجازه نداده اند توی شکم خدا بمانم
راستش حالا که چند سالی از آن هل دادن میگذرد دیگر آنقدر ها شاکی نیستم. بیشتر خوشحالم. از بودنم , از بودنشان , از بودنمان. همه ی این ها دوست داشتنی است اما یک جای کار ایراد دارد یک ایراد بزرگ که از همان اوایل تا حالا حل نشده است, این که اطرافیانم مدام وسط تنهایی من در رفت و آمد باشند مشکلی است که هیچ جور نمی شود از آن کوتاه آمد. یعنی می خواهم بگویم که با هم بودنمان خوب است که بخندیم , دیوانه بازی در بیاوریم, بگردیم, حرف بزنیم , اما من از یک لحظه, درست از لحظه ای که دلم خواست بروم توی پیله ی خودم. یا وسط جمع ناگهان بلند بشوم و خنده هایم را جمع کنم بروم توی اتاق خودم و نخواهم ساعت ها قیافه ی هیچ بنی بشری را ببینم. یا سکوت و تنهایی و دلتنگی هایم را بردارم و بگذارم توی جیبم و بروم زیر باران خدا , توی پیاده روها قدم بزنم و کسی به من پیله نکند که که نرو که سرما می خوری که حالا چه وقت بیرون رفتن است و یا وسط دیوانه بازی های چند نفره همه چیز را نصفه بگذارم و بروم یک جایی بنشینم و توی خیال های خودم غرق شوم
می گویند دیوانه است؟ خب بگویند . گیریم من دیونه ام .خب باشم. که چه؟
می دانید همه چیز از همان اولین تنهایی شروع می شود. همانی که آنقدر لذت نصیبتان می کند که حاضر می شوید تا آخر عمر به خاطر نگه داشتنش مثل جنگ جوهای جان بر کف با خلق خدا بجنگید.همانی که فکر می کنم بچه ها خوب درک می کنندآن را
می خواهم بگویم من لذت می برم از خلوتی که وسط پفک خورانمان با دخترک فال فروش سراغ آدم می آید و آدم را مجبور می کند برای چند لحظه برود توی عالم خودش . لذت بخش تر از آن وقتی است که می بینی دخترک با لبخندت همه چیز را می فهمد و می گذارد تا چند دقیقه ای توی حال خودت باشی, چیزی که من توی بزرگ ترها مثلش را ندیده ام
یا اصلا همان حس عجیب و غریبی که درست وسط قصه خواندن برای بچه های قد و نیم قد _همان هایی که پدر و مادرشان از روی خود خواهی نکرده اند بروند و این بچه هی بی گناه را برگردانند توی شکم خدا, با این که می دانسته اند از پس بزرگ کردنشان بر نمی آیند_ یک دفعه تمام تن آدم را پر می کند که آدم دلش می کشد سر یکی از همین بچه ها را بغل بگیرد و سر خودش را بگذارد روی موهای او و توی خلوت خودش آرام اشک بریزد برای بی گناهی اشان و اشک بریزد برای خودش و باز هم اشک بریزد برای همان بچه ها که خوب می فهمند این حسی را که ناگهان سراغ آدم می آید. چیزی که من مثلش را توی بزرگ ترها ندیده ام
می خواهم بگویم این خلوت دوست داشتنی مثل ناموس آدم می ماندو بعضی ها این را واقعا نمی فهمندو این خیلی بد است که مجبور باشی با کسانی که دوستشان داری سر ناموست بجنگی
می خواهم بگویم همه چیز این دنیا را می شود به فلان جای پسرک دو ماهه ی همسایه ی دیوار به دیوار هم حساب نکرد اما نمی شود بی خیال پاره پاره شدن خلوتی شد که که برایت از همه چیز عزیز تر است
می خواهم بگویم چه می شود اگر کمی ازین بچه ها یاد بگیریم که آنقدر معصومانه درک میکنند که آدم شرمش میشود از این همه شعور نداشته اش
میخواهم بگویم ترا به خدا بیاییدانقدر تنهایی و خلوت همدیگر را پاره نکنیم همین
