گفتی راست میگفتم. راست میگفتم؟ خدایا میشود راست نگفت ؟ میشود روزی؟
خدایا مگر مرض داشتی این همه فاصله را بی رحمانه توی صورتمان تف کنی؟ مرض داشتی چشم هایی را توی حسرت چمدان های پر بگذاری و چشم های دیگری را توی حسرت چمدان هایی که هیچ وقت پر نشوند؟ نمیشد جای این ها را عوض کرد ؟ میشد! اما تو حوصله اش را نداشتی . یا شاید هم این درد ها و وابستگی های آدمیزادهایت مفرح تر از آنند که بخواهی به راحتی ازین تفریح کثیف دل بکنی .مرض داشتی ؟ مرض داشتی... نخند ! این هایی که میگویم واگویه نیست , حقیقتی ایست که تو درست شبیه پیشخدمت های موزی تا میتوانستی قهوه تلخ را چاشنی اش کردی ... بی ذره ای شکر که دلمان را خوش کند اندکی ...و تعارفمان کردی با نهایت احترام ... انصافت را شکر . حالا خوب نگاه کن ... نگاه کن لرزیدن دل ها را , نگاه کن چشم های باران زده را , دست هایی را که از هول فاصله ها تر میشوند ... خوب نگاه کردی ؟ حالا کمی شرمنده شو از انصافی که خرجمان کردی ...کمی فقط , زیادش انتظار بیهوده ایست , کمی , تا دلمان خوش باشد به همین شرمندگی . عصبانی شده ای؟ برایم مهم نیست , اصلا مهم نیست گفتم تا بدانی