Monday, September 29, 2008

اگه از دو تا یکی برداریم چی می شه؟"
چیزی نمی شه یعنی نباید اتفاق خاصی بیفته یا ما به اون یکی احتیاج داریم یا نداریم. اگه داریم که برداشتیم , اگه هم نداریم که غلط کردیم برداشتیم
.
.
.
اگه از دو, یکی برداریم چی میشه؟
اگه وارد باشی چیزی نمی شه . فقط باس دل داشته باشی
.
.
.
اگه از دو, یکی برداریم چی میشه؟
اون یکی , نیست که نشده , هست, یه جایی هست .فقط دو تای ما یک تا چیز شده که این جاست و یکی , که یه جای دیگه است
.
.
.
وقتی میگوییم چیزی منهای چیزی, یعنی چی؟ به فرض یک چیزی اینجاست یک چیز دیگری هم آنجا.ما که نمیتوانیم چیزی را که آنجاست از چیزی که اینجاست کم کنیم ! مگر آنکه هر دو را یک جایی جمع کنیم , که خودش میشود یک چیز دیگری. بعد آن چیزی را که می خواهیم کم شود, کم کنیم. که تازه میشود همان چیز قبلی . خب این چه کاری است؟ پس اگر دو چیز یک جا نباشد,ممکن نیست بشود آنها را از هم کم
*"کرد
.
.
.
و حتی نمی شود جمع شان کرد
...
از کتاب ' ها کردن' - پیمان هوشمند زاده *
پ.ن 1 : اعداد را تغییر دادیم پس ما
!میتوانیم
پ.ن 2 : این بالایی ها حال و روز این روز ها ی من است
پ.ن 3 : بی ربط کلا ً

Sunday, September 28, 2008

آن مرد آمد
آن مرد میان رقص برگ و باد آمد
آن مرد با دست های سرد آمد
آن مرد تمام یادگاری ها را جایی جا گذاشت و خالی آمد
آن مرد با قدم های گیج آمد
آن مرد با بوی سکس و ساندویچ پنیر و سبزی آمد
آن مرد تمام کوله بارش , بودنش بود
آن مرد بی آنکه کوله بار از شانه بردارد عزم رفتن کرد
آن مرد رفت
آن مرد رفت و رقص برگ و باد را برد
آن مرد رفت و دست های سردش را برد
آن مرد رفت و قدم های گیجش را برد
آن مرد رفت و نگاه مبهوت دخترک را برد
آن مرد رفت و تمام بودنش را برد
...آن مرد رفت و
رفت تا برای کسی دیگر از نو , عزم آمدن کند
پ.ن: گه گیجه های نیمه شب های بی خوابی
پ.ن2: سه نقطه , پاییز , فارسی اول ابتدایی , هجوم رنگ و دلتنگی

Friday, September 26, 2008

کجایند آن پیران ؟
همان پیرانی که بی آنکه بذر تاک هاشان روی خاک این زمین بنشیند ,از شراب مدام دوست نوشیدند و مست شدند
کجایند آن پیران؟

Friday, September 19, 2008

صدای هارت سیمفونی از توی گوشی رد میشود و درست پرتاب میشود توی صورتم اینهو فحش آب نکشیده
بی خیالش میشوم و میگذارم آنقدر زنگ بخورد تا خفه شود
دنبال فیلتر میگردم که پیدا نمیشود هی هی
بعد فکر میکنم چرا من این ترم گند زده ا م به تمام تصمیم هایم و واحدهای کم برداشته ام , انقدر به این موضوع فکر میکنم که سر درد میگیرم تا آخرش نتیجه حاصل شود که حماقت های من را پایانی نیست و از این حرف ها
خنده ام میگیرد و چشمم می افتد به قیافه ی کج شده ام توی آینه , بی غیرت میشوم و چند تا فحش آبدار به آبا واجداد بینوایم نثار میکنم باشد که روحشان قرین رحمت گردد
هارت سیمفونی همچنان روی اعصاب قدم میزند رسما
دنبال فیلتر میگردم که پیدا نمیشود هی هی... پیدا نمیشود هی هی
اوضاع مضحکیست
به " کلاو" فکر میکنم و به رفتنش و نمیدانم چرا دلم میسوزد برای" هم" ...مسخره است لابد
سی دی هایم پخش میشوند روی زمین و درست توی همین لحظه, گوشی, نامجو پخش میکند, این یعنی آدم عزیزی پشت خط است . ذوق میکنم و میدوم طرف گوشی , دست که دراز میکنم بردارمش تازه یادم میافتد آدم عزیز رفته است و من از حرص , این آهنگ را برای زنگ موجود دیگری گذاشته ام ...آنوقت است که اشک هایم دیگر طاقتشان طاق میشود و بقیه ی ماجرا
گریه هایم که تمام میشود دوباره یاد کلاو می افتم و دلم برای هم میسوزد
فیلتر همچنان گم و گور است و آدم سمج همچنان پشت خط
کله ام سنگین است و من آرزو میکنم دکتر هانیبالی پیدا شود که این کله ی مادر مرده را با تمام مخلفاتش یکجا قورت دهد
سی دی ها را که جمع میکنم دوباره یاد "هم" می افتم و دلم برای کوری اش میسوزد
بیخیال فیلتر میشوم و جفت پا میپرم روی تخت و زانوهایم را بغل میکنم و فکر میکنم
به سایه ام که مدت هاست ندیدم اش
به جیب های خالی ام که از بس خمیازه کشیده اند گشاد شده اند
به یک آدم که زنگش توی گوشی ام نصیب کس دیگری شد
به پاهایم که که مدام بد و بیراهم میگویند
به سر دردم
به دیازپام
2
3
5
نه نمیشود
10
بله؟ بله؟
کجا؟
مگه امروز بود؟
!عجب
...باشه الان میام

Wednesday, September 10, 2008

گفتی راست میگفتم. راست میگفتم؟ خدایا میشود راست نگفت ؟ میشود روزی؟

خدایا مگر مرض داشتی این همه فاصله را بی رحمانه توی صورتمان تف کنی؟ مرض داشتی چشم هایی را توی حسرت چمدان های پر بگذاری و چشم های دیگری را توی حسرت چمدان هایی که هیچ وقت پر نشوند؟ نمیشد جای این ها را عوض کرد ؟ میشد! اما تو حوصله اش را نداشتی . یا شاید هم این درد ها و وابستگی های آدمیزادهایت مفرح تر از آنند که بخواهی به راحتی ازین تفریح کثیف دل بکنی .مرض داشتی ؟ مرض داشتی... نخند ! این هایی که میگویم واگویه نیست , حقیقتی ایست که تو درست شبیه پیشخدمت های موزی تا میتوانستی قهوه تلخ را چاشنی اش کردی ... بی ذره ای شکر که دلمان را خوش کند اندکی ...و تعارفمان کردی با نهایت احترام ... انصافت را شکر . حالا خوب نگاه کن ... نگاه کن لرزیدن دل ها را , نگاه کن چشم های باران زده را , دست هایی را که از هول فاصله ها تر میشوند ... خوب نگاه کردی ؟ حالا کمی شرمنده شو از انصافی که خرجمان کردی ...کمی فقط , زیادش انتظار بیهوده ایست , کمی , تا دلمان خوش باشد به همین شرمندگی . عصبانی شده ای؟ برایم مهم نیست , اصلا مهم نیست گفتم تا بدانی

نترسید کافر نشده ام . از دست خدای پیپ به دستتان عصبانی ام .فقط همین
حالا تو برو . سه گانه هایت را هم با خودت ببر .این فاصله ها برای ماست , باید خوب ازشان استفاده کنیم ! فقط یادت باشد میان دود و دوست و سه گانه ها کسی را اینور فاصله ها فراموش نکنی...کسی که بی مهابا انتظار پر شدن چمدانش را میکشد تا روزی گم شود با نفرت از هر پیدا شدنی. همین