راست می ایستم و میگویم :خب باشد درست ... درست که من مخالف تمام ایده آل ها هستم ... و اعتدال ? خب باشد این هم درست , فکر اعتدال , آن هم اعتدال همه چیز وهمه کس , خود, یک ایده آل است
می گویی رادیکالی برخورد نکن . می گویم همین حرفت هم ایده آلیست که من از پسش بر نمی آیم . عصبانی می شوی و سکوت می کنی
... و بعد
بعد یک روز , وسط خیابان , زیر آفتاب تفت داده , میان انبوه مردم , دو نقطه ی شفاف, تمام چشمانت را پر می کند , دو نقطه ی شفاف که چسبیده اند روی صورتی که برایت غریبه است... ناگهان تمام عقایدت را در خطر می بینی ... با تمام تلاش میجنگی ... و... شکست میخوری , تا از آن به بعد قبول کنی که آن دو چشم ایده آل های تو اند , بی هیچ اعتدالی
...
میخندی , میخندی , میخندی .... نگاهم میکنی و باز میخندی . می خواهی چیزی بگویی اما پشیمان می شوی و بازهم
میخندی و من تنها سکوت می کنم