Saturday, August 23, 2008

بی گذر زمان , بی حضور مکان . ماندن با یادت . همان یادی که نبودنش تیر خلاصی است بر حضوری که زمان و مکانش را از یاد برده است
میگویم از یاد برده است , دروغ نمیگویم . وقتی زمان حکم نبودنت را صادر میکند و تمام مکان ها حضورت را انکار ; دیگر این دو میشوند دشمنانی که باید از یاد بردشان ... و من یاد گرفته ام که از یاد ببرم و تنها به چهار دیواری سیالی اکتفا کنم , بدون چراغی که جای خالیت را روشن کند
همین چهار دیواری برای من کافیست , برای تمام لحظه هایم کافیست . مهم نیست اگر خالی بودنش را میخندند , که من تمام خالی ها را فریاد زده ام , با نگاهم , با لبخندم , با سکوتم , بی ترس از قضاوت دیگران . همان هایی که دلسوزانه تجویز گریه میکنند , همان هایی که نمی دانند بغض من , خود را , بی آنکه به بلوغ برسد , در میان گلوگاهم به دار آویخته است . درست مانند جنین هفت ماهه ای که پیش از من خود را میان گوشت و خون به دار آویخته بود
کاش میماند , کاش به امید دنیای پر ابهامی فرسنگ ها فراتر , تمام زندگیش را طنابی برای مرگ نمیکرد... که اکر میماند , تمام من ,دیگر چیزی جز مفهومی مجرد از شادی کودکی به دنیا نیامده نبود
دیر شده است عزیز . برای تمام این حرف ها دیر شده است ; مفهوم مجرد بودن من حالا کودک بیست ساله ایست که کودکیش را جایی جا گذاشته است , کودک بیست ساله ای که پوست تنش دارد بی مهابا از انبساط عشقی خواب زده ترک میخورد
... کودک بیست ساله ای که
بیست... بییست ... بیست... این عدد هر روز و هر روز تمام تلخی اش را بیرحمانه توی صورتم تف میکند . درست در لحظه هایی که شادی های کودکانه ام می خواهند جای خیال نبودنت را بگیرند , درست توی همان لحظه ها فریاد میزند : تو بزرگ شده ای , بزرگ شدن یعنی درد . مهم نیست درد چه باشد , همین که درد داشته باشی یعنی من هستم . همین کافیست
راست میگوید, شادی های کودکانه بی حضور تو به چه کار آیند؟
دیر است ... برای این حرف ها هم دیر است , این دیوار ها خالی تر از آنند که بشود با لبخند و اشک و کلمه پرشان کرد
تنها میشود رویشان نوشت : دل من که تاريک است تا بلندترين نردبان گره خورده به ديوار ...بی خیال
.
.
.