Saturday, August 30, 2008

راست می ایستم و میگویم :خب باشد درست ... درست که من مخالف تمام ایده آل ها هستم ... و اعتدال ? خب باشد این هم درست , فکر اعتدال , آن هم اعتدال همه چیز وهمه کس , خود, یک ایده آل است
می گویی رادیکالی برخورد نکن . می گویم همین حرفت هم ایده آلیست که من از پسش بر نمی آیم . عصبانی می شوی و سکوت می کنی
... و بعد
بعد یک روز , وسط خیابان , زیر آفتاب تفت داده , میان انبوه مردم , دو نقطه ی شفاف, تمام چشمانت را پر می کند , دو نقطه ی شفاف که چسبیده اند روی صورتی که برایت غریبه است... ناگهان تمام عقایدت را در خطر می بینی ... با تمام تلاش میجنگی ... و... شکست میخوری , تا از آن به بعد قبول کنی که آن دو چشم ایده آل های تو اند , بی هیچ اعتدالی
...
میخندی , میخندی , میخندی .... نگاهم میکنی و باز میخندی . می خواهی چیزی بگویی اما پشیمان می شوی و بازهم
میخندی و من تنها سکوت می کنم
...خب اینم از این

Friday, August 29, 2008

Nobody : Did you kill the white man who killed you?
William Blake : I'm not dead.
Nobody : What name were you given at birth, stupid white man?
William Blake : Blake . . . William Blake.
Nobody : Is this a lie? Or a white man's trick?
William Blake : No, I'm William Blake.
Nobody : Then you are a dead man . . .
فیلم مرد مرده (1995) ? شاهکار ارزشمند جیم جارموش.

Tuesday, August 26, 2008

شب آفتاب نمي خواهد
و آفتاب نمي خواهد از ستاره ی صبح
نشان همهمه بر گيرد
ستاره منتظر آفتاب مي ماند
و آفتاب مي ماند
که هر ستاره پر از انتظار
و شب پر از ستاره ی هر انتظار
و انتظار پر از خوابِ آفتاب شود
ستاره همهمه از آفتاب مي خواهد
و آفتاب نمي خواهد
-یدالله رویایی -
...آفتاب نمي خواهد
.
.
.
...آفتاب نمي خواهد
.
.
.
...آفتاب
.
.
.
... نمي خواهد
.
.
.
...آفتاب
.
.
.
...

Saturday, August 23, 2008

بی گذر زمان , بی حضور مکان . ماندن با یادت . همان یادی که نبودنش تیر خلاصی است بر حضوری که زمان و مکانش را از یاد برده است
میگویم از یاد برده است , دروغ نمیگویم . وقتی زمان حکم نبودنت را صادر میکند و تمام مکان ها حضورت را انکار ; دیگر این دو میشوند دشمنانی که باید از یاد بردشان ... و من یاد گرفته ام که از یاد ببرم و تنها به چهار دیواری سیالی اکتفا کنم , بدون چراغی که جای خالیت را روشن کند
همین چهار دیواری برای من کافیست , برای تمام لحظه هایم کافیست . مهم نیست اگر خالی بودنش را میخندند , که من تمام خالی ها را فریاد زده ام , با نگاهم , با لبخندم , با سکوتم , بی ترس از قضاوت دیگران . همان هایی که دلسوزانه تجویز گریه میکنند , همان هایی که نمی دانند بغض من , خود را , بی آنکه به بلوغ برسد , در میان گلوگاهم به دار آویخته است . درست مانند جنین هفت ماهه ای که پیش از من خود را میان گوشت و خون به دار آویخته بود
کاش میماند , کاش به امید دنیای پر ابهامی فرسنگ ها فراتر , تمام زندگیش را طنابی برای مرگ نمیکرد... که اکر میماند , تمام من ,دیگر چیزی جز مفهومی مجرد از شادی کودکی به دنیا نیامده نبود
دیر شده است عزیز . برای تمام این حرف ها دیر شده است ; مفهوم مجرد بودن من حالا کودک بیست ساله ایست که کودکیش را جایی جا گذاشته است , کودک بیست ساله ای که پوست تنش دارد بی مهابا از انبساط عشقی خواب زده ترک میخورد
... کودک بیست ساله ای که
بیست... بییست ... بیست... این عدد هر روز و هر روز تمام تلخی اش را بیرحمانه توی صورتم تف میکند . درست در لحظه هایی که شادی های کودکانه ام می خواهند جای خیال نبودنت را بگیرند , درست توی همان لحظه ها فریاد میزند : تو بزرگ شده ای , بزرگ شدن یعنی درد . مهم نیست درد چه باشد , همین که درد داشته باشی یعنی من هستم . همین کافیست
راست میگوید, شادی های کودکانه بی حضور تو به چه کار آیند؟
دیر است ... برای این حرف ها هم دیر است , این دیوار ها خالی تر از آنند که بشود با لبخند و اشک و کلمه پرشان کرد
تنها میشود رویشان نوشت : دل من که تاريک است تا بلندترين نردبان گره خورده به ديوار ...بی خیال
.
.
.

Tuesday, August 19, 2008

درست وقتی که پا روی پا انداخته ای و داری دانه دانه انگور توی دهانت میگذاری و فکر میکنی قرار است حداقل برای مدتی اتفاق بدی برایت نیافتد , درست همان موقعی که نبضت مرتب میزند و نفس هایت آرام است , گوشی ات دارد آهنگ مورد علاقه ات را پخش میکند و تو بی خیال نشسته ای و دانه دانه انگور توی دهانت میگذاری , درست همان موقع است که اتفاق بد می افتد. همانی که خیالت را به هم می ریزد , همانی که قلبت را می لرزاند , همانی که به تو میگوید کسی از زندگیت کم شد
اما من آرامم ... خیال هایم به هم ریخته و فکرم درست کار نمی کند , باشد درست , اما آرامم
وقتی عادت می کنی هر دو روز یک بار , یک بحران داشته باشی , دیگر قبول می کنی که بی خیالی تنها شرط بقاست... و من بی خیالم این روزها
با اینکه بعد از آن اتفاق نبضم تند تر می زند , خواب هایم پر از کابوس شده و گوشی ام , اس ام اس های بد تحویلم میدهد , اما من لبخند میزنم و در خیالم بادبادک هوا میکنم , استک گلابی میخورم و از روی تعداد بطری هایشان حال و روزم را حدس میزنم , عکاسی میکنم و از صدای شاتر دوربینم لذت آلود میشوم , مینویسم و با جمله هایم تاب بازی میکنم و کلی کارهای دیگر
ساعت 2 بعد از نیمه شب است و من دارم کلمه ها را یکی یکی تایپ میکنم و آهنگ " آنینتندد " میوز را گوش میکنم
بگذار اتفاق -خوب یا بد- هرچه قدر که میخواهد بیافتد , من آرامم و بی خیال . مهم این است

Saturday, August 9, 2008

ولاديمير: واقعاً ديگر دارد بی‌معنی می‌شود
.استراگون: نه به اندازه‌ی کافی
در انتظار گودو - ساموئل بکت

Sunday, August 3, 2008

جایی سراغ داری ؟
میخواهم چند روزی گم و گور شوم , میخواهم چند روزی دور شوم از اضطراب ها , دلشوره ها , کثافت ها , خیانت ها و از آدم هایی که هرچه بچلانیشان محض رضای خدا , دو قطره صداقت , دو قطره آدمیت ازشان نمی ریزد
جایی سراغ داری ؟
میخواهم چند روزی گم و گور شوم
خسته ام از این همه لبخند , خسته ام از این همه خواب , از این همه دوست داشتن که پاره میکند آدم را . میفهمی ؟ پاره می کند
جایی سراغ داری ؟

دلم برگ می خواهد و باد و خاک ... و آب که پاک کند روحم را از همه این درد ها . دلم گنجیشک میخواهد و پروانه
حالم ازدیدن این همه آدم بد می شود. آدم که چه عرض کنم , به قول دوستم عمودی های دو پا , جانورانی که دیگرعقل گربه را هم ندارند. این طوری نگاهم نکن , نترس دیوانه نشده ام , عصبانی ام . همین ...عصبانی
جایی سراغ داری ؟
دلم سکوت می خواهد و ترانه . تناقض چرا؟ نه خوب من , اشتباه می کنی , ترانه اگر ترانه باشد حکم سکوت دارد و آرامش
می دانی , حالم از صدای راه رفتن به هم می خورد , حالم از آن صدای نامفهومی که از این دهان های کج و کوله بیرون می ریزد به هم می خورد
دلم سکوت می خواهد و ترانه
اصلا چه میگویی ؟ دلم می خواهد غر بزنم . دلم می خواهد غر بزنم . دلم می خواهد غر بزنم . شکایت کنم از این همه درد , از شب هایی که با هجوم وحشتناک خواب های وحشتناک صبح میشود , از صبح هایی که با هجوم وحشتناک خواب هایی که به طرز مبهمی حقیقی اند شب می شود , از خودم , از این سر درد که پیر کرده است مرا , از این بالا آوردن خواب هایم دم صبح , از این کمر درد که دکتر با تأسفی نفرت انگیز عصبی اش میخواند
از تو , از آن مردک که آن بالا نشسته و گوش هایش را پنبه کرده تا مبادا حرف حقی به گوشش برسد

دلم جایی می خواهد که نه خدا باشد و نه آدم و نه حتی تو مهربانم . که تا چشم کار می کند سبزه باشد و باد و صدای پیچیدنش میان سبزه ها . جایی که پر باشد از پیچک های امین الدوله ... نخند , مگر می شود جایی بروی و نوستالژی هایت را با خودت نبری؟
و ... و دو تا فرشته ... فکر میکنم فرشته ها حالم را خوب کنند

جایی سراغ داری؟