Wednesday, July 30, 2008

دلتنگ ترین دختر دنیا یکجایی همین دورو بر هاست روی زمینی که نمی داند از فرط بی ریختی هشت ضلعیش بخواند یا مربعی که زاویه هایش را از دست داده است
دلتنگ ترین دختر دنیا خواب هایش عین بیداریست و بیداری هایش بوی خواب بعد از ظهر میدهد
دلتنگ ترین دختر دنیا دوست داشتن هایش را قاب میگیرد بعد اخم میکند از قاب در می آوردشان و مثل پوستر های دیگرش میچسباند دیوار اتاقش
دلتنگ ترین دختر دنیا طبیعت گرایی ایست بی نظیر طوری که گاهی از هجوم این همه آجرو آهن وحشت میکند
دلتنگ ترین دختر دنیا کوچه های شهرش را خوب می شناسد اما خیابان هایش را نه . گم نمی شود اما میدانم
دلتنگ ترین دختر دنیا بوی قهوه ها را شماره گذاری میکند بوی آدم ها را هم . از بس که تلخند هردوتاشان و آن وقت که شماره هایش سر به فلک کشید مینشیند و ریز ریز میخندد بعد گریه میکند بعد میخندد
دلتنگ ترین دختر دنیا باقی مانده ی بوی سیگار را توی پیاده رو خوب میشناسد چشم هایش را میبندد اسم سیگار را میگوید ذوق میکند و باز ریز ریز میخندد
دلتنگ ترین دختر دنیا زیاد هم دلتنگ نیست , شاد که هست میشود شادترین دختر دنیا , غمگین که هست میشود غمگین ترین دختر دنیا , ماه را که میپیچاند میشود قوی ترین دختر دنیا , دلتنگ که میشود... و حالا دلتنگ است
دلتنگ ترین دختر دنیا این روز ها با گونیا به جان زمینش افتاده تا بلکه زاویه ای برایش دست و پا کند
نمی دانم شاید بعد از آن بشود شاد ترین دختر دنیا یا خوشبخت ترینشان
منتظرش میمانم
پ.ن: همینطوری کلا