Tuesday, April 8, 2008

...

اینکه مدام میان حرف های من , میان تلاش هایم برای نجات لحظه هایی که ... لحظه هایی که... خودت خوب می دانی , گریه میکنی داد میزنی می خندی سکوت می کنی انگار که بخواهم تمام حرف هایم را در گوش تخته سنگی فرو کنم که لبخندی نقاشی شده دارد و چشمانی خیس و من که هرچه تلاش میکنم هیچ قرابتی میان آن ها نمی بینم و تو که باز میان حرف های من گریه می کنی , می خندی و من که مدام خواب می بینم , خواب می بینم میان آن همه آشفتگی که مدام خواب می بینم به اندازه ی ثانیه ای که چشم تو خیس می شود به اندازه ی ثانیه ای که چشم من خیس میشود . تو دور می شوی دور میشوی آنقدر که صدایت میشود تنها صدایی ساده با بسامدی معین که با اعمال ریاضی می شود اندازه‌اش گرفت و من که نمی‌دانم به چه دلیل سیزیف وار این همه بغض را این همه دلتنگی را تا وسط گلویم
...بالا می‌آورم و دوباره هولش میدهم آن پایین و خدا میداند چرا ... فراموش کن
تقصیر تو نیست اشکال از من است که همیشه خواسته ام همه ی آدم ها را با قهرمان داستان های محبوبم شبیه سازی
کنم . که دخترکان دنیا را دیویی‌دل ببینم و پسرکانش را زویی و تو را... تقصیر تو نیست اشکال از من است که تو را همیشه لنی دیده ام و خودم را همیشه جس که همیشه تصور کرده ام قرار است روزی با ماشینی که مال خودمان نیست با سرعتی که همه ی درختان را محو می کند برویم به همان مغولستان خارجی که رنگ خوشبختی هایش آبی است و عطر شان عطر نارنج ... اشکال از من است که مدام اشتباه میگیرم دنیای واقعی مان را با دنیای قصه هایی که قهرمان هایش ... تقصیر تو نیست , ببخش من را

Saturday, April 5, 2008

اندر باب اینجای تازه

می خواهم با نوشته هایم آشتی کنم , با مداد و کاغذی که مدت هاست گوشه ی اتاقم غریب افتاده اند


شادی عجیب و غریبی دارم این روزها . نمی دانم شاید به خاطر بهار است و گل های صورتی اش یا به خاطر همان آرامش پس از فاجعه باشد . البته فاجعه ای در ابعاد ذهن خودم . خلوت کرده ام اطرافم را , فکر های نا مربوط ذهنم کم شده , با تلاشی جان فرسا نه گفتن را یاد گرفته ام , بیشتر روابطم را خط قرمز کشیده ام رابطه هایی که پر بودند از فنجان های قهوه تلخ که به زور قورت داده میشدند , کتاب هایی که در دویی ماراتن وار ثقیل ترو سنگین تر میشدند , بحث هایی که تنها نتیجه شان رنجیدن از سر بی ظرفیتی بود , جلسات شعری که پر بودند از خمیازه ها و گوش های باد کرده و شاعر های کشف نشده . خانه تکانی نیاز داشتم برای تحمل این سال جدید... حالا انگار فرصت بیشتری دارم برای دیدن و احساس کردن . لذت بردن از زیبایی هایی که در میان این همه کارهای اضافی گم شده بودند . دیگر کتابی را از سر اجبار نمیخوانم , خجالت نمیکشم از نیمه کاره رها کردن رمان هایی که نام های بزرگی دارند , خجالت نمیکشم از گوش کردن به آهنگ هایی که مارک عامه پسند را یدک میکشند . اگر شعری بخوانم برای دل خودم میخوانم نه برای نشان دادن روح لطیف شعر دوستم ! راه رفتن های مودبانه ام جایشان را داده اند به بازی گوشی های کودکانه , سوت زدن های پیاده رو , دویدن های وسط خیابان و خندیدن های بلند بلند ... این روز ها انگار فرصت بیشتری دارم برای تنها قدم زدن , برای تنها لذت بردن . میدانی میان این همه هیاهو این تنها تنهایی معصومانه ی من است که دوست داشتنی است .


میخواهم با نوشته هایم آشتی کنم , با مداد و کاغذی که مدت هاست غریب گوشه ی اتاقم افتا ده اند