Tuesday, April 8, 2008
...
Saturday, April 5, 2008
اندر باب اینجای تازه
شادی عجیب و غریبی دارم این روزها . نمی دانم شاید به خاطر بهار است و گل های صورتی اش یا به خاطر همان آرامش پس از فاجعه باشد . البته فاجعه ای در ابعاد ذهن خودم . خلوت کرده ام اطرافم را , فکر های نا مربوط ذهنم کم شده , با تلاشی جان فرسا نه گفتن را یاد گرفته ام , بیشتر روابطم را خط قرمز کشیده ام رابطه هایی که پر بودند از فنجان های قهوه تلخ که به زور قورت داده میشدند , کتاب هایی که در دویی ماراتن وار ثقیل ترو سنگین تر میشدند , بحث هایی که تنها نتیجه شان رنجیدن از سر بی ظرفیتی بود , جلسات شعری که پر بودند از خمیازه ها و گوش های باد کرده و شاعر های کشف نشده . خانه تکانی نیاز داشتم برای تحمل این سال جدید... حالا انگار فرصت بیشتری دارم برای دیدن و احساس کردن . لذت بردن از زیبایی هایی که در میان این همه کارهای اضافی گم شده بودند . دیگر کتابی را از سر اجبار نمیخوانم , خجالت نمیکشم از نیمه کاره رها کردن رمان هایی که نام های بزرگی دارند , خجالت نمیکشم از گوش کردن به آهنگ هایی که مارک عامه پسند را یدک میکشند . اگر شعری بخوانم برای دل خودم میخوانم نه برای نشان دادن روح لطیف شعر دوستم ! راه رفتن های مودبانه ام جایشان را داده اند به بازی گوشی های کودکانه , سوت زدن های پیاده رو , دویدن های وسط خیابان و خندیدن های بلند بلند ... این روز ها انگار فرصت بیشتری دارم برای تنها قدم زدن , برای تنها لذت بردن . میدانی میان این همه هیاهو این تنها تنهایی معصومانه ی من است که دوست داشتنی است .
میخواهم با نوشته هایم آشتی کنم , با مداد و کاغذی که مدت هاست غریب گوشه ی اتاقم افتا ده اند